كفش : اي جوراب من خيلي كثيفم و خيلي سياه هر وقت خودم را جلوي آيينه نگاه مي كنم بدم مي آيد ، من خيلي كثيفم دوست داشتم مثل كفش هايي كه توي خيابان مي بينم تميز باشم آنقدر خاك بر رويم نشسته و آنقدر گلي هستم كه از خودم خجالت مي كشم ، من وقتي كه داخل خيابان مي روم و كفش هاي ديگر را نگاه مي كنم حسرت مي خورم و با خودم مي گويم اي كاش من آن كفش بودم .

جوراب : آخه اي كفش من به اين تميزي چي جوري با تو باشم و با تو راه بروم من هم مثل تو كثيف مي شوم .

كفش:  ا ... ا... ا...   .

 جوراب : كفش چرا گريه مي كني ؟

كفش : آخه هيچكي منو دوست نداره ، همه از من بدشون ميان آخه من چي كار كنم؟!  چي جوري خودم را تميز كنم ؟!

كفش با همين وضع خودش را تحمل كرد و جوراب هم هيچ وقت به پيشش نيامد كه فصل زمستان شد و عصري باران خيلي شديدي گرفت و كفش خيلي خوشحال شد و به بيرون از خانه رفت و هوراي بلندي كشيد و وقتي كه زير باران رفت تميز تميز شد و گفت : آخ جون من تميز شدم ،  آخ جون . و كفش به پيش جوراب آمد و با خوشحالي بسيار گفت : جوراب ... جوراب ... من تميز شدم ، ديگه كثيف نيستم و حالا تو مي توني به پيشم بيايي و با من راه بروي .

جوراب : به ... به ... چه تميز شدي حالا من به پيشت مي آيم و ديگه هم كثيف نمي شوم .